|
|
|
|
|
بار امانت ميکشي وز بار آن ايمن وشي
ترسم که نتواني ادا روزي که الزامت کنم بر خويش بندي نام من، گردي به گرد دام من تا خلق گويد: خاص شد، من شهرهي عامت کنم
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
ناورده رو به مقصود و ننهاده پا به راه قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست یوسفِ صفت نگشته به زندانِ غم اسیر شاهی مصر و ماهی کنعانت آرزوست یک ره کمر نبسته به خدمت چو بندگان همواره قرب حضرت سلطانت آرزوست
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند که من از پای تو سر بر نگیرم بسوز این خرقه تقوی تو حافظ که گر آتش شوم در وی نگیرم
در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینیم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژده ی وصلی عسی الایّامُ ان یَرجِعْنَ قوماً کالذّی کانوا |
||