|
|
|
|
|
حرفهای تنهایی
دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته... کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و .... و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند...... اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم........ .... سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........ و.... من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ... بی هیچ نشانه ای..... حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت بی تابی می کنند........... ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد........... زندانی به غم و شب و زمستان شده ام مجنونم و دیوانه ی جانان شده ام هر کس که در این ره نبود عاشق نیست من عاشق بی کسم که زندان شده ام |
||