|
|
|
|
|
حرفهای تنهایی
دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته... کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و .... و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند...... اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم........ .... سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........ و.... من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ... بی هیچ نشانه ای..... حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت بی تابی می کنند........... ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد........... زندانی به غم و شب و زمستان شده ام مجنونم و دیوانه ی جانان شده ام هر کس که در این ره نبود عاشق نیست من عاشق بی کسم که زندان شده ام |
||
|
|
|
|
شــــكسته شيشه قلبم ، كــــــجـايي مرحــــــم دردم
تو را در غربت عــــشــــــقم غريبانه صــدا كـردم
صــــدا كردم تو را هستي شنيدي و گــــذر كــردي
مـــــــرا آواره و تنــــــها گــــداي در به در كردي
تو را در نــم نـــم بارون درون كنـــــج تنـــــهائي
پـرسـتيدم وجـــودت را دلــــيل شــــور و شيدايي
درون اين قفس هر شـب تو بودي و خــــــداي تو
كويـــــــــــر خشــــــــك بيتابــي صداي آشناي تو
دل من با نگاه تو چو گلـــــــــــخانه شــــكوفا شد
نگاه دلرباي تو بــــــــــــــــهار ســـبز رويا شد
تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون
نمي بيني اسيرت را در اين تــــــــاريكي زندون
ستاره بودي و هر شــــــــب درون قاب چشمانم
طلوع ميـــــــــكردي و هر دم شدي آرامش جانم
مرا تنـــــــها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل!
تو را پيـــــــــــــدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني
خيـــــــــــال باغ رويائي پر از افسوس يك باور
|
||
|
|
|
|
|
گفتمش: دل مي خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود |
||
|
|
|
|
|
شاید به خاطر دل تنگی هایی که فقط تو تنهایی از آدم سراغ می گیرند ، شاید هم به خاطر ... ![]() |
||