تبليغاتX
تنهایی را دوست دارم

حرفهای تنهایی

 

3zvvae8 copy.jpg

 دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته...

 کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و ....

 و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند......

 اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم........

....  سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........

 و.... من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ...

 بی هیچ نشانه ای.....

 حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت  بی تابی می کنند...........

  ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد...........

  زندانی به غم و شب و زمستان شده ام

مجنونم و دیوانه ی جانان شده ام

  هر کس که در این ره نبود عاشق نیست

من عاشق بی کسم که زندان شده ام

+ نوشته شده در  85/10/30ساعت 20:41  توسط حیدری  | 

 
 
شــــكسته شيشه قلبم ، كــــــجـايي مرحــــــم دردم
 
تو را در غربت عــــشــــــقم غريبانه صــدا كـردم
صــــدا كردم تو را هستي شنيدي و گــــذر كــردي
 
مـــــــرا آواره و تنــــــها گــــداي در به در كردي
تو را در نــم نـــم بارون درون كنـــــج تنـــــهائي
 
پـرسـتيدم وجـــودت را دلــــيل شــــور و شيدايي
درون اين قفس هر شـب تو بودي و خــــــداي تو
 
كويـــــــــــر خشــــــــك بيتابــي صداي آشناي تو
دل من با نگاه تو چو گلـــــــــــخانه شــــكوفا شد
 
نگاه دلرباي تو بــــــــــــــــهار ســـبز رويا شد
تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون
 
نمي بيني اسيرت را در اين تــــــــاريكي زندون
ستاره بودي و هر شــــــــب درون قاب چشمانم
 
طلوع ميـــــــــكردي و هر دم شدي آرامش جانم
مرا تنـــــــها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل!
 
تو را پيـــــــــــــدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني
خيـــــــــــال باغ رويائي پر از افسوس يك باور 
 
+ نوشته شده در  85/10/16ساعت 14:14  توسط حیدری  | 

 

 heart-leaves 2.jpg

گفتمش: دل مي خري؟!

 پرسيد چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود

 تا به خود باز آمدم او رفته بود

 دل ز دستش روي خاک افتاده بود

 جاي پايش روي دل جا مانده بود

+ نوشته شده در  85/10/16ساعت 13:52  توسط حیدری  | 


تنهایی را دوست دارم نمی دونم چرا ، شاید به خاطر سکوتش ، شاید به خاطر آرامشش ،

 شاید به خاطر دل تنگی هایی که فقط تو تنهایی از آدم سراغ می گیرند ،

شاید به خاطر تنهاییش و

شاید هم به خاطر ... 

 TinyPic image

+ نوشته شده در  85/10/03ساعت 8:50  توسط حیدری  |