|
|
|
|
|
يه روز صبح تو بيمارستان طبق معمول،پزشك اومد بيماراشو ويزيت كنه
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است |
||
|
|
|
|
|
از كوه پرسيدم عشق چيست گفت : از من استوار تر از خودش پرسيدم تو كيستي كه هم زيبايي و هم استوار و هم وسيعي وهم سوزاني .......
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
این جهان دریا وموج اند این بشر رهسپاران در قفـــــــای یکـــــدگر موج من گفتم نه موجی شــــــبنمی سر به سر عمرت در این عالم دمی شب نشسته صبح دم برخــاسته می برندت زین جهان ناخواسته این نفس دریاب با یک همنفس تاکه موجت نفرموده است بس این نفس فردا نمی آید به دست پس به شادی بگذرانش تا که هست . " فریدون مشیری " |
||
|
|
|
|
|
آدمـــک آخـــــرِ دنيـــــــاســـت، بخند |
||
|
|
|
|
|
خداوندا ، مرا مثل بودا در غربت رنگها و صدا ها
بسوزان و خاکسترم را بر سر خاک مُرده بپاش. به
شب هم بگو خطر رفع شد ، من مُرده ام ...
![]() قصهَ پژمردن یک گل
قصهَ لغزیدن یک اشک قصهَ افتادن یک دست
قصهَ گم کردن یک عشق
قصـــهَ دزدیدن یک نــــان
قصـــــهَ تنهائی یک راه
قصـــهَ آواز یک شبگرد
آری! ساکت و خاموش
پشت یک پرچین تو در تو
قصهَ ما می نویسد روزگار تیرهَ ولگرد....! |
||
|
|
|
|
|
كاش در دهكده ي عشق فراواني بود،توي بازارصداقت كمي ارزاني بود پــاييزكه ازراه مي رسه پا روي برگاش مي ذارن,اماشايدتوزندگي يه بغض خيس وكال |
||
|
|
|
|
|
آخرین مشـــــــــق شبــم را
سرانجام از مرگ سرمشق می نویسم
|
||
|
|
|
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل |
||