تبليغاتX
تنهایی را دوست دارم
بار امانت  مي‌کشي   وز  بار  آن  ايمن  وشي

                                                       ترسم  که  نتواني  ادا  روزي  که  الزامت  کنم 

بر خويش  بندي نام من، گردي به گرد دام من

                                                   تا خلق گويد: خاص شد، من شهره‌ي عامت کنم

 

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید

                                    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

ناورده  رو  به مقصود  و  ننهاده پا به راه

                                             قرب  مقام  و   قطع  بیابانت  آرزوست

            یوسفِ صفت نگشته به زندانِ غم اسیر

                                             شاهی مصر و ماهی کنعانت آرزوست

             یک ره کمر نبسته به خدمت چو بندگان

                                              همواره قرب حضرت سلطانت آرزوست

 

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند          که من از پای تو  سر بر نگیرم

      بسوز  این  خرقه  تقوی  تو  حافظ           که گر آتش شوم در وی نگیرم

 

در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینیم

                                                           گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو

             بیا   ای   طایر    دولت   بیاور   مژده ی  وصلی

                                                           عسی  الایّامُ  ان  یَرجِعْنَ  قوماً  کالذّی  کانوا

+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 11:50  توسط حیدری  | 

خواهم به چشم دل که تماشا کنم تو را

با دل شوم یکی و تمنا کنم تو را

باشد ز آرزوی فراوان و لیک من

تنها به آرزو شب و فردا کنم تو را

هرگز ندیده ام چو بسان تو گل به باغ

چون لاله جستجوی به صحرا کنم تو را

دائم به یاد روی تو دل می زنم به آب

ماهی شوی که صید ز دریا کنم تو را

دارم چو اشک فکر وصالت به روز و شب

دانم که باز خواهش بیجا کنم تو را

در چشم من بنگر ای نگار من

چون انتخاب در شب یلدا کنم تو را

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 11:25  توسط حیدری  | 

بگویید که بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

 ولی از آن لذت نبرد

آبگیر قلبش ژر جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز به کسی دل نداد

وخلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

 

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت 21:27  توسط حیدری  | 

عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول ….  كه اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ويرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
اگر در همسايگي صدها گرسنه ….  چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه را مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم ….  
كه مي ديدم يكي عريان و لرزيان ، ديگري پوشيده است صد جامه رنگين
زمين و آسمان را وا‍گون مستانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم ….  نه گوش از جهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره ، پاره در كف زاهد نمايان ، سجده صد دانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان ، دل عشاق سرگردان ….  
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
به عرش كبريائي ، با همه صبر خدايي ….  تا كه مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يك ناروا گرديده و خواري فروشد
گردش اين چرخ را ، وا‍گون بي صبرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  چرا من جاي او باشم ، همين بهتر كه خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق بي وجدان را دارد !
وگرنه من جاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم !

عجب صبري خدا دارد …:::::::… عجب صبري خدا دارد

 

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 20:43  توسط حیدری  | 

 

TinyPic image

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم
خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید.
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است…
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شمارا سخت متعجب میسازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان.
اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند,
عجله دارند که بزرگ شوند,
و بعد دوباره پس از مدتها, آرزو میکنند که کودک باشند.
… اینکه آنها سلامتی خودرا از دست میدهند تا پول به دست آورند.
و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خودرا بدست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده مینگرند
و حال را فراموش میکنند.
و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند.
و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
به عنوان یک پدر,
میخواهی کدام درس های زندگی را
فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد,
همه ی کاری که آنها میتوانند بکنند این است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند,
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سال ها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد,
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند,
فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.
بیاموزند که دونفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند,
و آنرا متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند,
بلکه آنها باید خودرا نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم,
…همیشه…

 

+ نوشته شده در  86/02/13ساعت 11:44  توسط حیدری  | 

 به جان جوشم که جویای تو باشم


خسی بر موج دریای تو باشم


تمام آرزوهای منی کاش.....


یکی از آرزوهای تو باشم....


  من دلتنگترین احساس شکسته ام...


 که ناموزون شب سیاه آینه ها را سروده ام.


 میشکنم با سنگ های دلم آینه ها را اما در هزاران تکه آینه ی باز

تصویر من
است......


خسته و افسرده با کولباری از غم در باتلاق تهایی هایم فرو میروم


و انتظار..........انتظار.....انتظار میکشم مرگ را...


 مرگ - تنها پنجره ایست که به سوی سرزمین خوشبختی هایم وا شده..


 و پرواز هماه رقص کلاغ هاست ـ دختران همسایه ـ


 در آغوشت خواهم کشید ای فرزند حیات.... ای مرگ....


 آری من ـ یک مردـ آبستن شده ام.. احساس زیباییت ...


 و.....زاییده ام را مرگ نام خواهم نهاد......


 مرگ من روزی فرا خواهد رسید.........

+ نوشته شده در  85/12/09ساعت 14:7  توسط حیدری  | 

حرفهای تنهایی

 

3zvvae8 copy.jpg

 دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته...

 کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و ....

 و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند......

 اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم........

....  سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........

 و.... من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ...

 بی هیچ نشانه ای.....

 حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت  بی تابی می کنند...........

  ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد...........

  زندانی به غم و شب و زمستان شده ام

مجنونم و دیوانه ی جانان شده ام

  هر کس که در این ره نبود عاشق نیست

من عاشق بی کسم که زندان شده ام

+ نوشته شده در  85/10/30ساعت 20:41  توسط حیدری  | 

 
 
شــــكسته شيشه قلبم ، كــــــجـايي مرحــــــم دردم
 
تو را در غربت عــــشــــــقم غريبانه صــدا كـردم
صــــدا كردم تو را هستي شنيدي و گــــذر كــردي
 
مـــــــرا آواره و تنــــــها گــــداي در به در كردي
تو را در نــم نـــم بارون درون كنـــــج تنـــــهائي
 
پـرسـتيدم وجـــودت را دلــــيل شــــور و شيدايي
درون اين قفس هر شـب تو بودي و خــــــداي تو
 
كويـــــــــــر خشــــــــك بيتابــي صداي آشناي تو
دل من با نگاه تو چو گلـــــــــــخانه شــــكوفا شد
 
نگاه دلرباي تو بــــــــــــــــهار ســـبز رويا شد
تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون
 
نمي بيني اسيرت را در اين تــــــــاريكي زندون
ستاره بودي و هر شــــــــب درون قاب چشمانم
 
طلوع ميـــــــــكردي و هر دم شدي آرامش جانم
مرا تنـــــــها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل!
 
تو را پيـــــــــــــدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني
خيـــــــــــال باغ رويائي پر از افسوس يك باور 
 
+ نوشته شده در  85/10/16ساعت 14:14  توسط حیدری  | 

 

 heart-leaves 2.jpg

گفتمش: دل مي خري؟!

 پرسيد چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود

 تا به خود باز آمدم او رفته بود

 دل ز دستش روي خاک افتاده بود

 جاي پايش روي دل جا مانده بود

+ نوشته شده در  85/10/16ساعت 13:52  توسط حیدری  | 


تنهایی را دوست دارم نمی دونم چرا ، شاید به خاطر سکوتش ، شاید به خاطر آرامشش ،

 شاید به خاطر دل تنگی هایی که فقط تو تنهایی از آدم سراغ می گیرند ،

شاید به خاطر تنهاییش و

شاید هم به خاطر ... 

 TinyPic image

+ نوشته شده در  85/10/03ساعت 8:50  توسط حیدری  |